آقای مجرد

خاطرات روزانه و دلنوشته های گاه و بیگاه من

16 کرختی


کنار لپتاپ لم داده ام.از من سوالی پرسیده میشود و من تنها با خمیازه به علامت تایید سر تکان میدهم.


برچسب‌ها: من, تو, او, ما, شما, ایشان
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 13:26  توسط آقای مجرد  | 

15 کمی متفاوت


بعد از 5 سال دوباره شروع کنی به سیگار کشیدن و مثل یه آدم ناشی به سرفه بیفتی و دیگه طعم سیگار مثل سابق برات لذتبخش نباشه.با دومین پک اونو زیر پاشنه ی کفشت له کنی و عوضش آدامس بجوی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 11:18  توسط آقای مجرد  | 

14 ترس


این روزها حصله ی اینکه بخوام توی جمع حرف بزنم رو ندارم.نمیدونم چه مرگم شده . وقتی یکی حرف از مشکلاتش میزنه دلم میخواد بهش بگم: "خفه شو.به من چه.خب چرا داری اینارو به من میگی" .حوصله ی توضیح دادن ندارم.ترجیح میدم تنها بمونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 11:14  توسط آقای مجرد  | 

12+1 سیب زمینی


بوی سیب زمینی سرخ شده از آشپزخونه میاد.بیشتر از چند دقیقه نمیتونم جلوی لپتاپ دوام بیارم.من واقعا یه سیب زمینی هستم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 11:18  توسط آقای مجرد  | 

12 من و وبلاگم


من به وبلاگ جدیدم متعهد هستم ممکنه کم بنویسم اما جای دیگه هرگز نمینویسم گوگل پلاس و فیس بوک و توییتر و ...... برن به جهنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 19:40  توسط آقای مجرد  | 

11 حسرت از خود


از بیکاری توی گوگل اسم همکلاسی هامو سرچ میکنم.بارها و بارها. من دیگه حوصله ی ادامه تحصیل ندارم.از کجا معلوم اگه چهارسال دیگه درس بخونم بازم وضعیتم همین نباشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 9:34  توسط آقای مجرد  | 

10 هنوز خیلی مونده کوچولو


دیشب یکی از دوستامو خیلی اتفاقی دیدم کنار درخت چنار ایستادیم و در مورد وضعیت این روزهای کشور با هم حرف زدیم آخرشم به این نتیجه رسیدیم فعلا باید سکوت کرد تا ببینیم چی میشه.بعدش بحث به بیکاری و آه و ناله رسید.فقط گوش دادم تا شاید سبک بشه.


پ.ن:تازه توی سال اول بیکاریش بود.هنوز خیلی مونده تا به ما برسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 9:18  توسط آقای مجرد  |